سوم مهرماه هزار و سیصد و شصت و شش خورشیدی بود .
سپیده ی سحر . . . همه خوشحال . . . اولین فرزند و اولین نوه . . . یه جورایی زیاد دوست داشتنی  . . .
کم کمک بزرگ شد . . . موفقیت داشت . شکست داشت . گریه خنده غم شادی همه چی داشت . آره داشت زندگی میکرد . . .
و امروز من پایم را از نوزده سالگی بیرون کشیدم و قدم در بیستمین بهار زندگیم در سومین روز خزان گذاشتم .

 بیست . . .بیست . . .بیست . . .


و یاد م می آید که همیشه نسبت به بیست سالگی حس عجیبی داشتم.
من امروز شمع نوزده سالگی را خا موش نمیکنم . من ۲۰ را روشن میکنم و دیگر خاموشش نمیکنم .
و چقدر من امروز رهایم . از همه چیز  . از تمام شادیها و غمها . از تمام زندگی رهایم . . .
و امروز قلبم تنها خودش نفس میکشد و چقدر این زنده بودن زیباست .
امروز به مانند آدمی میمانم که ارزش و احترام زیادی برای موهای سفیدش قایل است .
تا مرحله ی ستایش . . .
و شاید با تمام کودکیهایم آنقدر بزرگ شده باشم که حس کنم وقت دارد تمام میشود .
و من هنوز زندگی میکنم و مثل همیشه قدم در راهم با تمام سدها  . . . نبودنها . . .  با تمام . . .

/ 0 نظر / 8 بازدید